
عرصه ی "ارتباطات" چطور؟!؟

(اثری از فیروزه مظفری)
" با همین دیدگان اشک آلود،
از همین روزن گشوده به دود،
به پرستو، به گل، به سبزه، درود!
به بهاری که می رسد از راه،
چند روز دگر به ساز و سرود... "
(فريدون مشيري)
طبق روال معمول اين ايام بايد تبريكي بگويم وشادباشي وباقي قضايا
اما بيشتر مايلم حسرتم را ابراز كنم، حسرت از گذر سريع روزگار...
حسرتي بي حاصل...
...اين قافله ي عمر عجب مي گذرد...
اداره: مكاني كه شما مي توانيد پس از ساعت ها زندگي خانوادگي به آنجا برويد و با آرامش استراحت كنيد
عدالت: هنر تقسيم كردن كيك به ترتيبي كه هر كس فكر كند بيشترين قسمت نصيب او شده است.
مجرم: شخضي كه هيچ تفاوتي با بقيه ندارد فقط در هنگام ارتكاب جرم بدام افتاده است.
و قس علي هذا...
هو العزيز
پريروز، بروبچ خوابگاه كه باهم قرار فوتبال گذاشته بودند ، ما رو هم صدا كردند تا توفيق شود چند ساعتي رو با رفقا باشيم...
مجموعا خوش گذشت.
در اين ميان چند تا عكس گرفتم تا در روزگاران ديگري ، يادگار ي باشد براي يادآوري اين ايام خوش ، اين ايام خوش كه البته قدرش نمي دانيم.
دست آخر يكي از بچه ها پيشنهاد گذاشتن عكسها رو وبلاگ رو داد و ديگري گفت عكسا رو بعدا بيار ببينيم و من هم نهايتا تصميم گرفتم به همين وسيله عكسا رو نشون رفقا بدم.
تا باشد از اين جور برنامه ها باشد ان شاءا...
***

شهاب ؛ اين بشر عجب نفس فوق العاده اي داره ، البته ايشالا كه تا سالهاي سال بدمداين نفسش...
وكاوه ؛ يك گلر تمام عيار.

اين هم پير ما جناب يدالله خان كه داره تيم را از دور رهبري مي كنه...خدا خيرش بده

مصطفي وسروش به اتفاق من و جلال ، عجب تيم طلايي بوديم!!

حميد هم كه مثل هميشه خندان وگشاده رو...

اينم عليرضا كه بعد از بازي درخشانش ظاهرا چند تا مشتري از تيم هاي اروپايي اومدن سراغش!

... وجلال؛
از بچگي باهم بوديم وخوش بوديم... واين روزها هم البته بد نيست...خدا رو شكر...
بسمه تعالي
خوب . امتحانات هم به هر ترتيب طي شد و علي الظاهر از هفته ي آينده كلاس ها مجددا آغاز خواهد شد-لااقل روي كاغذ- البته به نظر مي رسد به لحاظ اساتيد و محتواي دروس ، ترم آتي جالب تر از ترم قبل باشد و در عين حال نزديك تر به اصل رشته ي خودمون. انشاءلله كه همين جوري باشه.
***
اما اون چيزي كه الان مي خوام راجع بهش صحبت كنم در مورد ميزان ضرورت تداوم اين وبلاگنويسي ها و وبلاگگردي هاست ؛ بدون شک اين پروژه براي چند ماه تجربه ي خوبي بود- حداقل به خاطر ارتباطش به رشته ي تحصيلي خودمون- ودر عين حال از اين جهت كه باعث يك شناخت كلي و نسبي از روحيات و سلائق افراد مختلف كلاس شد ، مفيد بود. اما مسئله اينه كه اين ماجرا از اين به بعد براي افرادي با شرايط مشابه ما ، عملا چه فوائدي مي تونه داشته باشه؟ اگه تا ديروز به خاطر گرفتن نمره و اظهار وجود و اين جور بحثها بازار وبلاگ ها گرم بود ، ادامه دادن اين روند ، از حالا به بعد چه دليل منطقي مي تونه داشته باشه؟
صدالبته كه وبلاگ هم مثل مجلات زرد ، بازي هاي كامپيوتري و امثالهم يكي از آماده ترين سرگرمي هاي موجود براي سن و سال و نسل امروز ماست كه به هر دليلي كه اينجا جاي بحثش نيست بيشترين اقبال افرادي با موقعيت مشابه من و شما رو به خودش جلب كرده است بدون اينكه قبلش فكر بشه كه كاربرد رايجش چيه و آخرش ازش چي در مياد.
در كنار همه ي استفاده هاي رايج وبلاگ اما نبايد فراموش كرد كه به هر صورت ، در حال حاضر وبلاگ سهل الوصول ترين ابزار براي ابراز تراوشات روحي عمومي است و به نظر من هم صرفا از اين جهت مي تونه جاي بحث داشته باشه.
به هر حال اون چيزي كه محرزه اينه كه وبلاگ ها از جهت به روزرساني و به تبعش لزوم مشاهده ي وبلاگ مخاطبين ، به شدت وقت گير هستند و در حقيقت بزرگترين مشكلشون هم همينه كه به نظرم با گروهي كردن يا تخصصي كردن موضوعاتش بشه اين مشكلاتش رو تا حدي تعديل كرد.البته فقط تا حدي.
در مجموع فكر مي كنم نگاه واقع بينانه و متناسب با شرایط شخصی ، به اين قضيه و دودو تا چارتا كردن محاسن و معايبش بهترين و ساده ترين کار باشه...

عکس:رویترز
( توضيح:اين همان تصويريست كه يكي دو هفته پيش آپ كرده بودم ولي اجرا نمي كرد، فکر کنم حالا مشكلش حل شد)
شما از اين تصوير چه برداشتي
مي كنيد؟!

[توضيح: اين متن جالب را اخيرا خواندم ،خيال نكنيد يك شاهكار ادبيه يا يك تحليل سياسي اجتماعيه آنچنانیه بلكه فقط يك نوشته ي معموليه مثل خيلي نوشته هاي ساده وصميمانه ي ديگه اي كه بعضي اوقات آدم خيلي به دلش مي چسبه]
«استعفا»
نويسنده:فرامرز قلي زاده
بدين وسيله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئوليت های يک کودک شش ساله را قبول می کنم
می خواهم به يک ساندويچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا يک رستوران پنج
ستاره است
می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون می توانم آن را بخورم
می خواهم زير يک درخت بلوط بزرگ بنشينم و با دوستانم بستنی بخورم
می خواهم درون يک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم
می خواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چيز ساده بود، وقتی داشتم رنگها را، جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را ياد می گرفتم، وقتی نمی دانستم که چه چيزهايی نمی دانم و هيچ اهميتی هم نمی داد
می خواهم فکر کنم که دنيا چقدر زيباست و همه راستگو و خوب هستند
می خواهم ايمان داشته باشم که هر چيزی ممکن است و می خواهم که از پيچيدگيهای دنيا بی خبر باشم
می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم،
...
می خواهم به نيروی لبخند ايمان داشته باشم، به يک کلمه محبت آميز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران، و به ...
اين دسته چک من، کليد ماشين، کارت اعتباری و بقيه مدارک، مال شما
من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم